چه زود میگذرد ....
می گفتم سخته ...... می گفتن چشم به هم بزنی میگذره میگفتم این شب بیداری ها با چشم به هم زدن نمی گذره می گفتن چیزی از این شب بیداری ها یادت نمیاد می گفتم پس کی بزرگ میشه ...... می گفتن چشم به هم بزنی راست می گفتن چشم به هم زدم و گذشت . همه لحظات سخت و آسون .... تلخ و شیرین دیگه حالا از پلک زدن می ترسم ، قبل از هر پلک زدن خوب نگات می کنم . شاید بر پلک زدنی همه چیز بگذره و من بمانم دلتنگ ... دلتنگ اون دستای کوچولو که انگشتانم رو فشار میدادن ..... دلتنگ لبای کوچولو که یک کلمه هم برام حرف نمیزدن ....... و حالا از روزی که خدا فرشته کوچولو رو بهمون داده باورم نمیشه که...
نویسنده :
اعظم
11:03




